تبليغاتX
شهید حسین معینی
خاطرات ، زندگی نامه ، وصیت نامه و عکس های شهید حسین معینی

عنوان : پس از دوازده سال... (علي محمودوند)
مكان : منطقه والفجر مقدماتي فكه
راوي :شهدا
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتي فكه كار مي كرديم. ده روزي بود كه براي كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مي شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاي زيادي گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزي مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبي افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاي جلوي پا را خنثي كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكي از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مي گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولي آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.

راوي: خود شهيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:9  توسط مجتبی فروتن تنها  | 

مكان : فكه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
همراه سيد ميرطاهري و چند تاي ديگراز بچه ها، روي ارتفاع 112 فكه ايستاده بوديم و اطراف را نگاه مي كرديم. كمي آن سوتر، چند نفر كه لباس سبزشان ظاهراًنشان مي داد سپاهي هستند، نظرمان را جلب كردند. البته اول بعيد ندانستيم كه عراقي باشند. گاهي نيروهاي عراقي براي شناسايي به مواضع ما مي آمدند. به خاطر فاصله زياد، چهره هايشان را نمي شد تشخيص داد. دوربين هم نداشتيم كه دقت كنيم عراقي هستند يا ايراني. بحثمان بالا گرفته بود. من مي گفتم عراقي هستند، بچه ها مي گفتند كه: «نه لباس فرم سپاه تنشان است و خودي هستند».

نگاهمان به آنها بود كه به طرفمان مي آمدند. ناگهان ديدم زيرپاي نفر جلويي شعله اي نمايان شد و صداي انفجاري در منطقه پيچيد. به دنبال انفجار، آنكه روي مين رفته بود، به هوا پرتاب شد و چند متر آن طرفتر محكم بر زمين افتاد. معطل نكرديم. حدود هفتصد متر راه بود. با حميد اشرفي شروع كرديم به دويدن. به صد متريشان كه رسيديم، ديديم سيم خارداري جلويمان كشيده شده. متوجه شديم كه به ميدان مين برخورده اند و آن طرف ميدان، رفته اند روي مين.



نشستم زمين و شروع كردم به معبر زدن. حميد اشرفي هم از پشت سر مي آمد و معبر را چك مي كرد كه ميني نباشد. مجروح، آن طرف ميدان مين افتاده بود و خون ريزي شديد داشت. آنهايي كه همراهش بودند، ترسيده و متفرق شده بودند. وضع بدي شده بود. فكر نمي كردند اينجا ميدان مين باشد. بدون اينكه توجهي به وضعيت ميدان مين داشته باشيم، شتابزده از ميان مين هاي والمري دويديم. بچه هاي ديگر هم آمدند براي كمك. يك پايش قطع شده و پاي ديگرش هم داغان شده بود و همچنان خونريزي شديد داشت. هيچ امكانات امدادي نداشتيم. برانكاردي را كه بچه هايمان آورده بودند آماده كرديم و خواستيم كه او را رويش بخوابانيم. با وجود درد شديد و حالت تشنجي كه به نيروها دست داده بود، او كه فهميديم نامش «سيروس صادقي» و از بچه هاي «قرارگاه جستجوي نور» بود، بدون آينكه آه و ناله راه بيندازد، آرام مي گفت: «يواش پايم را بلند كنيد... خيلي درد داره...».

پاي صادقي رفته بود روي مين قمقمه اي كه يكي را قطع كرده و پاي ديگري را هم مجروح كرده بود. او را روي برانكارد گذاشتيم و چهار نفري بلند كرده و از معبر گذشتيم و برديم به عقبه و از آنجا رفت به تهران.

يك سال از اين مجارا مي گذشت كه او را در فكه ديدم، در حالي كه يك پايش قطع بود. با خنده به او گفتم: «دوباره كه اومدي اينجا...» او هم خنديد و گفت: «فعلا يك پاي ديگه دارم... من حالا حالاها وقت دارم...» الان هم به عنوان يكي از نيروهاي فعال تفحص همچنان ميدان هاي مين را مي كاورد و پيكر شهدا را مي يابد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:8  توسط مجتبی فروتن تنها  | 

مكان : فكه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
هنگام غروب بود و آماده برگشتن به مقر. از صبح كار كرده بوديم و هيچ شهيدي خودش را نشان نداده بود. همين مسئله بر خستگي مان افزوده بود. وسايل را جمع كرده بوديم كه برويم. خورشيد، پشت ارتفاع 146 فكه، سرخ مي شد و پائين مي رفت. در كنار من، «شمس الله مهدوي» از بچه هاي آذربايجان مي آمد. پاسدار وظيفه لشكر 27 بود و خدمتش را در تفحص مي گذراند. متوجه شدم مهدي سرجايش ايستاد. بدون هيچ حركتي. من هم ايستادم. برگشتم به طرفش و گفتم:

- براي چي وايسادي؟ راه بيفت بريم، شب شد...

او حركت كرد. ولي نه به طرفي كه ما مي رفتيم. برگشت طرف محلي كه كار مي كرديم. تعجب كردم. با خودم گفتم حتماً چيزي جدا گذاشته، به همين خاطر گفتم: «كجا مي ري؟» با حالتي خاص گفت: «يك دقيقه صبر كن...».

ما سوار ماشين شديم و آماده حركت. خيلي عجيب بود. رفت و بيل به دست گرفت و شروع كرد به كندن زمين. جايي خاص را مي كند. خنده اي كردم و به شوخي گفتم: «بابا جون... اشتباه كرد، ولش كن بيا، چيزي گيرت نمياد.»



ولي او همچنان بيل مي زد، يك دفعه صدا زد: «بياييد... اينجا... يك شهيد...» اول فكر كرديم شوخي مي كند. ولي تا بحال سابقه نداشت كسي در مورد پيدا كردن شهيد شوخي كند. همه از ماشين پريديم پايين. جلو كه رفتيم، ديديم راست مي گويد. استخوان هاي شهيدي در سرخي غروب نمايان بود. همه بيل به دست گرفتيم و در كمال احتياط شروع كرديم به كندن. طولي نكشيد كه پنج شهيد در كنار يكديگر يافتيم.

بعد از اينكه شهدا را برداشتيم تا آماده برگشتن شويم، رو به او كردم و چگونگي مسئله را پرسيدم، كه گفت:

- هنگامي كه با شما راه افتادم كه برويم، يك لحظه احساس كردم يك نفر دارد با انگشت به من اشاره مي كند كه برگردم. چند قدم رفتم جلو ولي دوباره ديدم دارد اشاره مي كند كه بيا. من هم تأمل نكردم و برگشتم تا جايي را كه نشان مي داد كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:8  توسط مجتبی فروتن تنها  | 

عنوان : ثمره زيارت عاشورا
مكان : فكه
راوي :همرزم شهيد
منبع :نرم افزار هنر هاي خاكي
عيد سال72 بود و بچه ها هم گرفته و پكر. چند روزي بود كه هيچ شهيدي خودش را نشان نداده بود. هر روز صبح «بسم الله الرحمن الرحيم» گويان مي رفتيم كار را شروع مي كرديم و تا غروب زمين را مي كنديم، ولي دريغ از يك بند استخوان. آن روز مهماني از تهران برايمان آمد. كارواني كه در آن چند جانباز بزرگوار نيز حضور داشتند. از ميان آنان، «حاج محمود ژوليده» مداح اهلبيت(عليه السلام) برجسته تر از بقيه بود. اولين صبحي كه در فكه بودند، زيارت عاشوراي با صفايي خواند.خيلي با سوز و آتشين. آه از نهاد همه برخاست. اشك ها جاري شد و دل ها خون شد به ياد كربلاي حسيني، به ياد اباعبدالله در صحراي برهوت و پر از موانع و سيم خاردار فكه. فكه والفجر يك.

به ياد چند شب و چند روز عمليات در 112 و 143 و 146. به ياد شهدايي كه اكنون زير خاك پنهان بودند. زيارت عاشورا كه به پايان رسيد، «علي محمودوند» دو ركعت نماز زيارت خواند و قبراق و شاد، وسايل را گذاشت عقب وانت تويوتا. تعجب كردم. گفتم: «با اين عجله كجا؟» شادمان گفت: «استارت كار خورد، ديگه تمام شد. رفتم كه شهيد پيدا كنم». و رفت.

دم ظهر بود كه با صداي بوق وانتي كه از دورمي آمد، متعجب از سوله ها بيرون آمديم. علي محمودوند بود كه شهيدي يافته بود. آورد تا به ما نشان دهد كه زيارت عاشورا چه كارها مي كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:8  توسط مجتبی فروتن تنها  | 

عنوان : روزهاي آخر
مكان : فكه
سال 72 بود و شب ميلاد امام هادي(عليه السلام). چند وقتي مي شد كه هيچ شهيدي پيدا نكرده بوديم. خود من ديگر بريده بودم. خسته شده بودم. روزهاي آخر كار بود. گرما كه شددي مي شد بايد كار را تعطيل مي كرديم. بين پاسگاه 29 و 30 كار مي كرديم. مي خواستم يك جوري ديگر كار را تمام كنم و بچه ها را جمع كنم كه برويم. چند روز بدون شهيد بودن، اعصاب برايم نگذاشته بود. گرما بيشتر مي شد و امكانات كم - يعني هيچ بيشتر اذيت مي كرد و توان ادامه كار را مي گرفت.

آن روز به نيت آخرين رو رفتيم. توكل به خدا كرده و راه افتاديم. مرتضي شادكام به يكي از سربازها گفت كه دستگاه را بردارد و بروند به ارتفاع 143 فكه. گفت: «امروز ديگه هركسي خودش را نشون داد، وگرنه كار رو تعطيل مي كنيم...» به حالت اعتراض و ناراحتي اين حرف را زد.

در كنار جاده نزديك 143، جايي بود كه مقدار زيادي آشغال، قوطي كنسرو و ديگر وسايل ريخته بودند. بيل را آورديم و آنجا را كنيد. يك كلاهخود جلب نظر كرد. فكر نمي كردم چيز ديگري باشد. بچه ها گير دادند كه اينجا را خوب زيرورو كنيم. زمين را كه كنديم، يكي... دو تا... پنج تا... همين جوري ميان زباله ها شهيد پيدا كرديم و همه اينها نشانه بغض و كينه دشمن نسبت به بچه هاي ما بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:7  توسط مجتبی فروتن تنها  | 

 
زبان انگليسي - دانلود - Drug - عشق - آرشيو - کليپ موبايل - قالب وبلاگ - داستان - فروتن - آهنگ - نرم افزار - پزشکي - لينک - لينک 2 - لينک 3 - لينک 4 - لينک 5کليپ - مذهبي - داروسازي - خميني - شهيد - لينک 7 - لينک 8 - دانلود کليپ - قالب - سينما - لينک 9 - لينک 10 - گالري عکس - لينک 11 - لينک 12 - لينک 13 - لينک 14 - لينک 15 - لينک 16 - لينک 17 - لينک 18 - شهر و کشور - ديتا - هاست - عکس - اس ام اس - اسکريپت - دانلود آهنگ - گواهينامه بين المللي رانندگي